تبلیغات
خاطره های فراموش نشدنی - مطالب مهیار
به آینده دل مبند.چون ممکن است هرگز نیاید.پس بیا تا فرصت هست عاشقانه همدیگر رو دوست داشته باشیم.

شکل گیری مرحله جدید زندگی و آشنا شدن با واژه عشق

یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 00:34

نویسنده : مهیار
بعد اون واقعا داشتم بهبودی رو در خودم حس می کردم . من ورزش رو هم چاشنی کارم کردم  هر روز احساس بهتری داشتم . در همون روزها بود که وارد ایمیلم شدم و آی دیی رو در قسمت بار آنلاین دیدم اون آی دی اولش با گل آرا شروع می شد ، با خودم گفتم این آی دی رو من کی اد کردم ، به هیچ عنوان یادم نیومد که مجبور شدم روش کلیک کنم و ازش بپرسم که بچه کجاست و چور من ایشون رو اد کردم ؟ فکر کردم در رابطه با کارم ادشون کرده باشم ولی دیدم نه ، این تو بمیری از اون تو بمیری هاست
با هاش صحبت کردم . ازش خوشم اومد ... حس جدیدی رو تجربه می کردم که تا اون موقع هیچ گاه همچین حسی رو نسبت به هیچ کس نداشتم ... یه حس خوبی بود که قلقلکم می داد فقط اینجوری میتونم بگم ..
مدتی باهاش چت کردم .. دیدم گل آرا دختره خوبیه و علاقه مند شدم که صداشو بشنوم در یک تاریخی که از یاد هیچ کس نمی ره یعنی 88/8/8  ساعت 8 و 8 دقیقه و 8 ثانیه البته یه خورده زود تر از اون ،  گفتم می خوام باهاش تماس بگیرم ... شماره اشو گرفتم وای خدا داشتم می لرزیدم  تمام بدنم می لرزید، نمی دونم می ترسیدم ، سردم شد ، استرس منو گرفته بود یا چیز دیگه ایی بود . نمی دونم هیچوقت هم ندونستم چرا اینجوری شدم ...
بگذریم
وای چه صدای نازی ... جدا که حرف نداشت نمی تونید تصورش رو هم بکنید . بی اندازه صداش ناز و خوشگل و رسا بود . ما کلی با هم حرف زدیم من از بجه گیم گفتم تا الانم و کاری که می کنم و اینجور چیزا اونم از خودش گفتم از درسی که خونده و داره می خونه و   چیزایی که در کل همون چیزای معمولی هستن رو بیان کرد ..
 ادامه اشو فردا می نویسم الان خسته ام  ولی از این به بعدش خیلی جالب می شه .
هیچوقت نخواستم و نمی خوام از این به بعدشو برای هیشکی بگم می خوام برای همیشه تو دلم بمونه و با خودم بره زیر خاک چون از این به بعدش هیچگاه برام قابل وصف نیست < برام خیلی طلایی و عالی بودش نمی تونم هیچی بگم .فقط یه حس خیلی خوبه ، همونطوری که تو اول حرفام گفتم من از اولش نتونستم حس ها مو از هم جدا کنم چه برسه به الان که یه حس خیلی خوبی به اسم عشق و دوست داشتنو تجربه کردم ..
ولی خوب اگه بخواین بدونید چی شد ؟؟ بعد مدتی که ما با هم بودیم من با توجه به اینکه همچین حالم خوب نبود و نشستن پشت کامپیوتر برام یه جور بیماری رو ایجاد کرده بود به طوری که رفتارم بدون اینکه بدونم عوض شده بود ، در حالت خاصی اتفاقاتی دست به دست هم داد که من حرفهایی به گل آرا بزنم که تمام شخصیتشو زیر سوال بردم و تقریبا هرچی چرت و پرت می تونستم بهش گفتم و این باعث شد که اون از رفتار من خوشش نیاد و منو ترک کنه بعد اون جریان خیلی براش ناراحت بودم و نگران حالش ، البته منم همچین حال خوبی نداشتم برای چند ماه تو کما بودم ولی خوب به کمک فعالیت هام تونستم از این ناراحتی دور بشم و بعد این جریان تازه فهمیده بودم که کی هستم و چی کار دارم می کنم و با کمک گل آرا و حرفهاش تونسته بودم خودمو پیدا کنم و از اون روز به بعد همه اطرفیانمو دوست داشتم ، حالم بهبود پیدا کرده بود ، روشهای جدید معامله نوشتم که هنوزم که هنوزه توی سود دهی هستش و به صورت شگفت انگیز بازار بورس رو پیش بینی می کنه من زندگی تازه ایی رو شروع کرده بودم ..
هیچوقت ناراحت نیستم که این کارا رو تو زندگیم کردم چون من با اون کارام درسته مدرک دانشگاهی نداشتم ولی علم هر کاری رو داشتم و درسته روال عادی مردمو طی نکردم ولی الان گاهی اوقات تا 7000$ در آمد روزانه دارم و این یعنی من به هدفی که خواستم در سن 23 سالگی رسیدم و الان هم خودم رو یکی از موفقترین افراد روزگار می دونم چون تو رشته خودم که تحلیلگری و معامله در بازار بورس هستش به اوج رسیدم و کمتر کسی رو میبینم که هفته ایی 2000 پیپ از بازار در آمد داشته باشه

تلاش و پشتکار من و مثبت بودن و پوست کلفت بودن من تو راه موفقیت و اینکه حتی کوچکترین خدشه ای حتی در بدترین شرایط به افکارم نزدم و مداوم اون رو پیگیری کردم منو به چیزی که می خوام رسوند .
من می خواستم متفاوت باشم و راه مردم عادی رو طی نکنم که کردم . می خواستم در آمد عجیب و غریبی داشته باشم که که دارم و در آخر همیشه آرزوم بوده که بتونم تمامی حس هامو به خوبی درک کنم که با اومدن و رفتن گل آرا تونستم همه احساساتم رو به خوبی درک کنم .
به امید آینده و موفقیت های پیش رو فعلا ....والسلام



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 14:17

شکل گیری امید دوباره

یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 00:17

نویسنده : مهیار
بعد این جریانات بعد از مدتها تنها دوستم که برام مونده بود به نام آرش اومد دنبالم و به زور من رو به بیرون برد از اون روز به صورت روزانه می اومد و من رو از خونه بیرون می برد ، انگیزه هام با دیدن مردم و فعالیت هاشون کم کمک بوی تازه به خودش می گرفت ، سوالاتی رو از خودم در اون مقطع از خودم پرسیدم که جواب اون سوالات استارت شروع دوباره همون مهیار همیشگی بود ...
از خودم پرسیدم که برای چی به دنیا اومدم ؟ جواب دادم برای زندگی برای امید برای فعالیت برای تلاش و کوشش ..شعار دادم ما زنده به آنیم که آرام نگیریم     موجیم که آسودگی ما عدم ماست .
نشستم سنم رو محاسبه کردم و وقت هایی که از دست دادم رو . می خواستم بدونم یک کسی که تو سن منه الان در چه حدی می تونه باشه و چی کارا می تونه بکنه ؟ بعد محاسبه دیدم بابا خبری نیست که من همنوزم می تونم از خیلی ها جلو بیفتم و می تونم دوباره همه چیز رو از نو شروع کنم و از ناراحتی پدرم بکاهم و دوباره همون مهیاری باشم که قبلا بودم ..
روز به روز بهتر می شدم . چون همین جوریم از خیلی ها جلوتر بودم . من تافل داشتم . من ورزشکار بودم . من سالمو تندرست بودم . خدا رو شکر می کردم که تونستم خودم رو به این صورت نگه دارم .. چون هر کسی به جای من بود هر اتفاقی می تونست براش شکل بگیره البته ناگفته نماند در این بین من کارهای دیگری نیز انجام داده بودم که از اون کار ها هم تا نزدیکه 5 میلیون ضرر کرده بودم . ولی به امید خدا تونستم از اون تاریکی ها بیام بیرون .. هنوزم داشتم درباره فارکس نحقیق می کردم چون راه دیگه ایی رو پیش روم نمی دیدم . پس همون راهی که سالها پیش انتخاب کرده بودم رو دوباره انتخاب کردم البته اتفاقات دیگه ایی هم این وسط افتاد که می گذرم ازش .. من این بار با نوشتن و تکمیل کردن و آزمایش روش های جدیدم که ماه ها طول کشید. تونستم 99% درصد بهش اعتماد کنم و با باز کردن یک حساب 500 $ تونستم هر روز به داشته هام اضافه کنم و اون رو به 1000 و بعد به 2500 $ برسونم ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ادامه روند نزولی

شنبه 11 اردیبهشت 1389 23:36

نویسنده : مهیار
بله همون طور که گفتم این بار سرمایه افزایش پیدا کرد بود و استرس هم بیشتر شده بود ولی امید به موفقیت و رسیدن به هدف خیلی قوی تر از این حرفها بود که جاشو به هیچی نمی داد . من بیشتر از همیشه امید و انگیزه ام برای رسیدن به هدفم بیشتر شده بود . ولی حیف که این بارم بازار فارکس منو شکست داد . که بعد این جریان من از همه چیز سرد شدن و به صورت مقطعی هیچ فعالیتی انجام نمی دادم حتی در کنکور سراسری  هم شرکت نکردم . چون تنها هدف و  راه زندگی ام رو در بازار بورس و فارکس می دونستم .
انگیزه های درونی خیلی دوام نیاورد و شروع به خود جوشی کرد که من نمی تونستم آروم بگیرم و دوباره شروع کردم به مطالعه و تحقیق این بار به مدت 1 سال تمام مطالعه و تحقیقم رو ادامه دادم . که دیگه زمان سربازی شده بود ...
رفتم دنبال معافیت با هر کلکی می خواستم معافیتم رو بگیرم . پولم خوب خرج کردم ولی بعد یک سال دویدن نشد که نشد ...
من برای گرفتن پاسپورت که باید می گرفتم نیاز به کارت پایان خدمت داشتم و بالاخره رفتم سربازی ، اونم کجا تایباد و نقطه صفر مرزی که هر روز درگیری با افغانی ها رو داشتیم ، متاسفانه یکی از دوستانم رو در اون درگیری ها از دست دادم . روحیه ام رو به طور کلی باخته بودم ، ولی می دونستم آدمیزاد پوست کلفت تر از این حرفاست ، در همون سالها هم که در سربازی بودم شدیدا در مواقع بیکاری به حرکات بازار بورس فکر می کردم و مطالب راجع به اون رو دنبال می کردم ، یکی از اتفاقاتی که واقعا منو تکون داد همراهی کردن یک اعدامی که می خواسته خودشو بکشه بود که در بیمارستان امدادی مشهد من نگهبان اون بودم در اتاق CCu  من اونجا نگهبانی می دادم و هر ساعت ... ساعت به ساعت بیمارهایی که تو کما بودن یا تصادفی بودن می مردن ، صحنه های دلخراشی بود برای من که تا حالا تو این فاز ها نبودم ، تبادل اشکها و ناراحتی ها و در عوض خوشهالی های همراهان بیماران منو تکون می داد . احساس می کردم در یک قدمی مرگم و از لحظه به لحظه زندگیم باید به کمک به مردم و خوبی به  اونها بگذره....
اون جریانات تموم شد و من به محل خدمتم برگشتم ... بعد اینکه اون دوستم شهید شد به دنبال انتقالی ام افتادم و چون افسرده شده بودم بالاخره تونستم حداقل انتقالی ام رو به مشهد بگیرم .. 4 ماه در مشهد بودم و در اونجا هم با افرادی دوست شدم و اونها رو هم علاقمندبه بازار کردم وقتی من از بازار حرف می زنم طوری حرف می زنم که با تمام شور و حرارت اون رو بیان می کنم ، تمام طول ساعاتی که من در مشهد و در قسمت مخابرات ان مشغول بودم به بازار فکر می کردم و نحوه طراحی الگوریتم های در ذهنم .. خدمت در مشهد هم گذشت و ما های پایانی خدمتم رو تونستم به زادگاهم برگردم ...
هر روز می رفتم خونه ... خیلی عالی بود ... بالاخره کارتمم گرفتم و دوباره شروع کردم به کار بازار بورس و افکاری که تو طول این 17 ماه داشتم و یادداشت هایی که در طول خدمت کرده بودم .
بعد 2 تا 3 ماه تونستم روش کاملی رو بوجود بیارم که زاییده ذهنم بود ولی یه جورایی خام بود .. ولی با همون جرات و جسارت قبلی بازم حساب دیگه ایی رو شارژ کردم که اینبارم سرمایه گذار پدرم و دوست پدرم بودن اینبار مبلغ 7000$ بود . من مدت زیادی با این 7000 دلار کار کردم و اون رو تا 70000 دلار بالا بردم ولی حرص و طمع من برای بیشتر شدن این پول منو نابود کرد با چندین بار اشتباه بچه گانه و بعد مدتی که تقریبا 6 ماه طول کشید پولی رو در حسابم نمی دیدم . حسابم صفر شده بود.
خدایا من چیکار کردم ؟ چی شد ؟ مقصر تموم دنیا بودن . مقصر زمین و زمان بودن . مقصر هر موجود زنده بود از دید من همه مقصر بودن به غیر خودم چون من خیلی مغرور بودم و حتی با اینکه این همه شکستهای سنگینی کشیده بودم که حتی نمی تونستم 1000 تومانش رو هم بدم بازم مقصر خودم رو نمی دونستم .بعد اون جریان من کاملا به هم ریختم ، دیگه نایی برای ورزش که گاه گاهی می رفتم سالن نبود ، دیگه گردشی و تفریحی نبود من همه دوستامو که تعدادشونم کم بودن رو از خودم رونده بودم . تنهای تنها تو اتاقم ساعت ها گریه می کردم .. ماه ها گذشت و من نمی دونستم چه طوری وزنم به 97 کیلو رسیده بود و نه تحصیلاتی کرده بودم و نه در کاری موفق شده بودم . من یک شکست خورده واقعی بودم .. دوستانم در دانشگاه شریف مشغول تحصیل بودن و من ...
من به جای اینکه از همشون جلو بیفتم و یک شبه ره صد ساله رو برم . از همه اشون عقب افتاده بودم حتی ضعیف ترینشون که الان مشغول تحصیل در دکتری فیزیک دانشگاه تهران هستش . ولی اون مهیار چی شده بود ؟
چه اتفاقی باعث این کار شد ؟ چرا ؟ چرا و چرا ؟
بگذریم بعد اون چند ماه که ضرر دهی در بازار به دفعات منو گوشه گیر و منزوی کرده بود و حتی بعد مدتها فهمیدم که کاملا رفتارم رو عوض کرده بود و هنوزم که هنوزه تاثیرات منفی اش گاه گاهی ظهور می کنه رو در من شکل داده بود . من دیگه اطرافیانم رو دوست نداشتم .. من دیگه ارزشی برای هیچ کس قائل نبودم .. من دیگه معنای هیچ چیز رو نمی دونستم فقط  شده بودم جسدی که می خوره و می خوابه ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دوره اول زندگی و تجزیه جزء به جزء

شنبه 11 اردیبهشت 1389 21:47

نویسنده : مهیار
من تو خانواده ایی بزرگ شدم که ترکیبیه . یعنی هم برادر ناتنی دارم هم خواهر ناتنی البته هم از پدر و هم از مادر ..اینجوریاست دیگه .. ولی خوب این جریان هیچ وقت خللی در زندگی من به وجود نیاورد البته چون مدیریت پدرم حرف نداشت واقعا خیلی بچه های سالم و همگی مفید برای جامعه بودن .. و هر کدوم در سازمانهای دولتی مرجع و خاص از لحاظ کاری فعالیت دارن . البته به غیر من که داستانش رو باید براتون بازگو کنم که هم خودم متوجه شم چه خبره و هم از طرفی اینجوری احساس می کنم دلم آروم میگیره ..
جریان موفقیت های من تا دوم دبیرستان همچونان ادامه داشت . روز به روز بهتر و احساس قدرتمند شدن افزونتر میشد ، هم از لحاظ درسی و هم از لحاظ ورزشی انگار که موفقیت رو فقط برای من بریده و دوخته باشن ، هیچ کمبودی از نظر خودم احساس نمی کردم که داشته باشم و یک دنده و لجباز و یک پیشرو به معنای واقعی .
ولی هی دل غافل که من مشکلات و ضعف هایی در خودم داشتم و نمی دونستم که با پدیدار شدن اون روی سکه زندگی یواش یواش خودشو نشون داد.
همونطور که گفتم من همه چی داشتم ولی این چیزا برای من کم بودن .. آخه من از رسیدن به اهدافم خسته نمی شدم و طوری هم عمل می کردم که کاری رو که در 6 ماه انجام می شد رو در 7-10 روز انجام می دادم (حیرت انگیز بود ولی خوب چه میشه کرد اینجوری بود دیگه) برای همین همیشه دنبال فرصتهای جدید میگشتم و دنبال اهداف نو که بتونم از دیگران پیشی بگیرم .
بعد یه مدتی که من همینطور ادامه دادم .. از کارهایی که یک دانش آموز دوم دبیرستانی باید انجام می داد ، فرسنگها فاصله گرفتم البته این فاصله گرفتن به معنای جلو افتادنه . یا یک کلام خیلی جلو افتادم ...
پس از اون به بعد باید چی کار می کردم ؟ در همون اسنی بود که با دوستی به اسم محمد هادی میر آشنا شدم که از هم کلاسیهای دوره دبیرستانم شد . این آقای میر هم که مثل بقیه افراد دبیرستان استعدادهای درخشان ، استعدادکی در زمینه کامپیوتر و برنامه نویسی وب داشت . از جهتی هم که چون من کامپیوتر داشتم و اوایل ورودم به اینترنت بود و با فضای اینترنت تازه آشنا شده بودم این آقای میر منو به مسیر وب و از جهاتی برنامه نویسی اون سوق داد و هر روز حرف جدیدی برای گفتن از اینترنت و قابلیتهای اون .
کارش حرف نداشت ، هنوزم که هنوزه باور دارش دارم چون کسی بود که تو اون مقطع برنامه نویسی حرفه ایی وب انجام میداد . ولی برای من این عرصه هم کم بود من در مدت زمان کوتاهی تونستم برنامه نویسی وب رو یاد بگیرم و حتی مدتی به صورت حرفه ایی کار هک رو انجام می دادم . ولی من آدم مثبتی بودم و همیشه از کارهای منفی خودمو منع می کردم و چون این کار هم منو راضی نکرد به فکر عمیقی فرو رفتم اون فکر کردن ها هنوز هم دقیقا مدت زمانش یادمه که دقیقا 1 هفته تمام من با خودم بدون اینکه به دبیرستان محل تحصیلم برم ، صبحها به کتابخانه عمومی شهر  می رفتم و دراونجا مشغول فکر می شدم که من باید چی کار می کردم که به طور اساسی کاری کنم که هیچ کسی تو این سن انجام نداده باشه .. ولی واقعا اون کار چی میتونست باشه ؟
من بزرگترین اشتباه زندگیمو انجام دادم و دقیقا روی چیزی دست گذاشتم که نقطه ضعف همه مردم بود ..
درسته اون چیزی بود به اسم  (( پول )) .
بعد اینکه این جریان رو برای خودم انتخاب کردم لازم بود شعاری رو برای خودم برگزینم و دومین اشتباه بزرگ زندگیمو انجام دادم و شعاری رو سر لوحه خودم قرار دادم که ممکن بود سالهای سال وقت منو برای رسیدن بهش صرف کنم و اون شعار این بود :(( یک شبه پول دار شدن ))
بعد این جریان من با این جمله بیدار می شدم و با این جمله راه می رفتم و با این جمله نفس می کشیدم و با این جمله ورزش می کردم و با این جمله ...
و برای اینکه از قدرت اون ذهن خلاق و پر انرژی سوء استفاده رو بکنم ، با این کارم خودم رو هینوتیزم این جریان فکری کردم . این جریان کاملا شکل گرفته بود و برای حرکت در این مسیرنیازمند ابزارهایی بودم که مردم عادی در اون موقع از اونها استفاده نمی کردن . ابتدا چون چیزی به ذهنم نمی اومد دنبال سر نخ هایی می گشتم که تو ذهن خودم وجود داشتن .
مسیر اول ورزش بود :که من با قد 180 سانتی متری نمی تونستم در رشته اصلی ام که والیبال بود کسی باشم که تو دنیا خارق العاده باشم و این مسیر فکری نیازمند مدتها زمان بود که به هدفی که  انتخاب کرده بودم برسم و از اونجایی که من برای انجام کارهام به طور خاصی و 100% توانم رو در راهی که فکر میکنم می ذارم از این رو دور ورزش رو به کلی خط کشیدم و از اون به بعد هیچوقت ورزش نمی کردم که سومین اشتباه زندگیمو مرتکب شدم .
مسیر دوم ذهنی انتخاب شده بود و درسته اون علم بود و این راهی بود که می تونست منو به اون چیزی که آرزوشو داشتم در سن کم بهش برسم و کمتر کسی تونسته بهش برسه برسونه . اما سوال تازه ایی در ذهنم نقش بسته بود و اون این بود : چه زمینه علم ؟ چه زمینه علمی می تونست منو به هدفم برسونه ؟ من دنبال پتانسیلهای درونم گشتم ..
من عاشق کامپیوتر بودم و در عین حال عاشق ریاضیات . همیشه کلاس ریاضیات و مستندهای ریاضی برای من مثل برق و باد می گذشت و ذهنم مطالب جدید ریاضیات رو می طلبید . من تو اون سن کم دنبال مطالب ریاضیات در سطح فوق لیسانس و دکتری بودم و وقتم رو صرف مسایل حل نشده ریاضیات و سوالات میلیون دلاری می کردم .
و گذشت زمان منو به هیج جایی نمی رسوند و این چیزی بود که ذهن من سریع در مقابلش عکس العمل نشون می داد . چراغ راهنما برای تعویض مسیر توسط ذهنم زده شد . مسیرم در جهت برنامه نویسی تغییر کرد و شروع به نوشتن الگوریتم های جدید و خاص شدم و برنامه نویسی اون الگوریتم های خاص که شاید بتونم برنامه هامو به قیمت گزاف بفروشم و به هدفم نزدیک بشم بعد از ماه ها تلاش نه از سوی شرکتی نوشته هایم خریداری شد و نه کار جدیدی نوشته بودم که بتونم با اون برنامه دنیا رو تغییر بدم . پس کم کم این جریان هم کم رنگ شد که در همین اسنی بود که دوستم آقای میر جرقه اصلی رو در ذهنم پدیدار کرد و سایتی رو معرفی کرد که نحوه پول در آوردن از طریق اینترنت رو آموزش می داد البته مقصود اصلی دوستم تبلیغات اینترنتی بود که من با وارد شدن به بخش دیگر سایت که برای یک جهان سومی واقعا جذابیت داشت شدم و در اونجا مطلبی رو با مضمون و محتوای لاتین foreign exchange market and commodities بود رو خوندم که متاسفانه چون من در سال دوم  17 ترم زبان انگلیسی رفته بودم و بعد 3 ترم تافل رو می گرفتم کاملا مثل آب خوردن تمام مطالب اون مقاله رو از بر کردم و با دیدن فیلمی در اون باره  انگیزه هام بیشتر شد چون کاری بود فراتر از بازار بورسهای داخلی و حتی فراتر از بورسهای خارجی مثل لندن . مثل یک ملودی دلنوازی  منو به سمت خودش کشید. رفتم و تو اینترنت سرچیدم . کلی مطلب و مقاله و کتاب گیر آوردم . مثل همیشه شبانه روز وقت گذاشتم که بتونم اونو سریعتر یاد بگیرم          ( یادمه 4 روز نخوابیدم ) من تند و تند همه کتاب ها و مقاله ها که به صورت  زبان اصلی و pdf  بودن  رو می خوندم .
لحظه به لحظه که می گذشت علاقمند تر می شدم چون هم از طرفی کاملا جریانی علمی بود که می تونست برنامه نویسی ، شم اقتصادی ، علم اقتصاد ، حسابداری ، تجزیه و تحلیل هندسی ، مدیریت ، روانشناسی و خیلی چیزای دیگه رو در بر می گرفت و اون دقیقا چیزی بود که من می خواستم و نمی دونید در عوض یادگیری این مطالب به صورت جامع نتیجه کار پول بود . بله پول  اونم خیلی زیاد یعنی می تونستی با فرمول ریاضی یا یک قانون فیزیکی مثل نظریه امواج و ترکیب اونها و در اوردن اونها به شکل یک الگوریتم خاص برای پیش بینی چارت های بازار استفاده کنی و اگر بازم می تونستی با علم اقتصاد اخبارهای اقتصادی جهان رو خوب پیش بینی کنی و با یک روانشناسی عالی روحیه و حرص و طمع ات رو حفظ بکنی و با مدیریت سرمایه نوینی که به کار می گیری می تونستی یک شبه ره هزار ساله رو بری .. و این بارم با این رفتارهای 7 ماهه گانه و عجله بیش از حد و پایان دادن به طراحی سیستم های معامله و فقط تمرکز بر روی سود کردن راه اشتباهی رو در پیش گرفتم بعد مدت کوتاهی سریعا از یکی از کارگزاری های خارج از کشور حساب معاملاتی باز کردم و با ترغیب پدرم به سرمایه گذاری در این کار سرمایه نسبتا زیادی رو به چرخه درآوردم . روز به روز پس رفت روز به روز پس رفت ...
من که تا به حال هیچ گاه مزه شکست رو نچشیده بودم در بدترین مرحله زندگیم و در اوج موفقیت ها و انگیزه های بی حد و حسرم ، نه به صورت ذره ایی و به صورت تکه تکه روحیمو از دست می دادم و طعم شکست روز به روز بیشتر و بیشتر می شد . بله درسته من شروع کردم به ضرر کردن اونم با چه پولی ؟
با پولی که پدرم برای در آوردنش عرق ریخته بود . ولی من روحیمو نباختم چون همونطور که گفتم من پر رو تر از این حرفام ! من تمام اون پولو که نزدیکه 5000 $ بود رو از دست دادم . ولی دوباره شروع کردم . چون هم راهی برای برگشت نبود و این چهارمین اشتباه من بود که هیچ گاه تا به اون روز یاد نگرفته بودم که همیشه راهی برای نه گفتن به کاری هست و جلوی ضرر رو هر وقت که بگیری سود بود . ولی من به اقتضای ذاتم که این گونه شکل گرفته بود هیچ گاه پشت سرم رو نگاه نمی کردم و از طرفی حتی یک ذره از انگیزه ام برای رسیدن به هدفم کم نشده بود !
من مطالعه ام رو بیشتر کردم. شبانه روز بدون اینکه هیچ کاری بکنم حتی بدون اینکه برم دبیرستان می رفتم به کتابخانه عمومی و مطالب بازار فارکس رو مطالعه می کردم و درباره تئوری هاو نظریه های مختلف پیش بینی بازار و نحوه تشکیل چنین تئوری ها و نظریه هایی رو بررسی می کردم . داستان افراد موفق و نحوه رسیده اونها به اون موفقیت رو بررسی می کردم و دوباره بیش از پیش سر شار از انگیزه می شدم ..( یادمه در اون مقطع من 1 ماه به مدرسه نرفتم و بالاخره از دبیرستان تماس گرفتند که آیا پسرتون فوت کرده و خانواده در شک عجیبی بودند به هر حال به خیر گذشت ) . من هر روز فکر می کردم که موفقیت در چند قدمی من هستش و دیر یا زود به اون خواهم رسید . بعد ماه ها تلاش و سعی با طراحی سیستم های جدید معامله که بر اساس حرکات خود بازار شکل گرفته و برنامه ریزی شده بود . دوباره دنبال سرمایه گذار برای این پروژه جدید بودم ( من هیچ وقت یادم نمی یاد که تو حساب دمو سیستمی رو آزمایش کرده باشم و همیشه در حساب های واقعی تست هام رو انجام می دادم ) این بار باز هم پدرم سرمایه گذار روش جدیدم بود ولی این بار با 10000 $ . فشار ها روی من خیلی بیشتر شده بود و انتظار پدرم نیز خیلی بالا بود چون کار مداوم و مستمر منو که به صورت شبانه روزی بود رو میدید و در این صورت به صورت ناخود آگاه انتظارات بالا می رفت از طرفی ناگفته نماند ، مطلب دیگری که باعث شد پدرم به من اعتماد کند امتحان ضریب هوش بین اللملی بود که اخیرا در همون ماه ها انجام داده بودم و تونسته بودم در کمترین زمان ممکن نمره ایی برابر 185 ضریب هوشی رو بدست بیارم که با مشورت با مشاور دبیرستان عضو انجمن ریاضیدانان جوان کشور و نخبگان کشوری شدم .





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 اردیبهشت 1389 23:34

به نام خدایی که عشق را در دلهایمان قرار داد .

جمعه 10 اردیبهشت 1389 10:11

نویسنده : مهیار
نمی دونم داشتم این آهنگی که روی وبلاگم آپلود کردم رو گوش می کردم که بارون با اون صدای نازش شروع به باریدن کرد(هیچوقت نخواستم که صدای بارونو وصف کنم چون واقعا حرف نداره و از ادراک انسان خارجه)که یواش یواش منو برد توی خاطرات گذشته ،انگار که آتشفشان خاموشی که سالهای سال ساکت و بی حرکت بوده شروع کرده باشه به فعالیت ، قل و قل یواش یواش ، ته دلت شروع کنه به لرزیدن که موقع نوشتن یه استرس خاصی بگیری و واقعا حس عجیبیه ترکیبی از دلهره ، اضطراب ، استرس ، دوست داشتن ، تنهایی ، لرزش تمام بدنت رو فرا می گیره، تو این 23 سالی که از خدا عمر گرفتم ، هیچوقت نتونستم روی یه حس واحدی از بدنم متمرکز شم ، همیشه فوران احساسات نامفهوم که هیچوقت نتونستم از هم جداشون کنم منو در بر می گرفتن.
آره داشتم می گفتم.. هیچوقت نتونستم این کارو بکنم و همیشه این احساسات از سوی من نادیده گرفته میشدن آخه ، بیخود خودمو مشغول کارهایی می کردم و انگیزه هایی در خودم ایجاد می کرد و در مقاطعی رقابت می کردم که در یک برهه خاص اصلا وقت سر خاروندنم هم نداشتم چه برسه به اینکه بخواهم که وقتی رو در تنهایی برای جدا کردن و مفهومی کردن و جهت دادنه به احساساتم بذارم .. برای همینم هیچوقت قبل اتفاق خاصی که قراره براتون بگم نتونستم حس واقعی آدما رو درباره دوست داشتن واقعی یا حسادت یا حرص و طمع ،حس واقعیه پسر به پدر یا بالعکس رو بدونم با اینکه خیلی از کتابهای روانشناسی رو در سنین کم مطالعه کردم ولی چون قالب همگی اون کتابها در باره موفقیت در هر زمینه ایی بودن و یک جور مولد انرژی درونی بودن ولی هیچوقت یک لحظه هم از خودم نپرسیدم که مگه همه چیز تو دنیا فقط همیناییه که من میخونم ولی متاسفانه من راه خودمو انتخاب کرده بودم و چشام هیچ جا رو نمی دید مگر جلوی خودمو .. باور نمی کنید ولی سرشار از انرژی بودم ..همیشه و همیشه ..حتی یادم نمی اد یک لحظه هم منو ناراحت و افسرده دیده باشن . تو اون دوران هر کسی منو میدید دوست داشت ساعتها وقتشو با من بگذرونه .. چون در کنار من بودم برابر بود با انرژی مثبت و این انرژی مثبت درونی باعث میشد طرف مقابلم لحظه به لحظه انرژی و شادیش و امید به زندگیش افزوده بشه و لحظاتی پر از خنده رو سپری کنه .
هیچ وقت به این فکر نکردم که آیا خودمم از این کارم لذت می برم یا نه ؟ ...
چون ساختار من از بچه گی این طور بود بنابراین من شکل واقعیم این طور بود که همیشه موفق باشم اونم در هر زمینه ایی ( باور نمیکنید ولی من کاپیتان تیم نونهالان ، نوجوانان ، جوانان استان بودم در رشته والیبال و در مسابقات بسکتبال کشوری نیز با تیم استان شرکت کردم در عین حال در مسابقات تنیس استان چندین سال قهرمان بودم در مسابقات شطرنج همیشه یا اول بودم یا دوم در مسابقات شنا مقام داشتم ناگفته نماند در مسابقات دو کشوری نیز در بخش نونهالان رکورد دارم به اضافه اینکه من تمام مقاطع تحصیلی ام رو در مراکز استعدادهای درخشان گذروندم و چندین طرح رو به جشنواره خوارزمی برای رقابت ) خدایا پس این وسط چه انفاقی برام افتاد که در 23 سالگی یه نگاهی که به خودم انداختم دیدم نه تحصیلات دانشگاهی دارم نه ورزشی رو در مقطع حرفه ایی ادامه دادم و نه از جهت احساساتی که همه آدما به طور طبیعی بدون هیچ مشکلی ازش استفاده می کنن اونم به طور مجزا ولی من حتی هنوز نمی دونستم دوست داشتن واقعی یعنی چی ؟ عاشق شدن چه طوریه و چه مزه ایی میده ؟ نمی دونستم افسرده گی چیه ؟ ناراحتی چیه ؟ کز کردن و زل زدن به چیزی گوشه اتاق برای چی انجام میشه ؟ نمی دونستم کلماتی ممکنه در برخی مواقع دل آدمو بلرزونه و خیلی از احساسات دیگه ایی که یواش یواش باید بازش کنم و ببینم واقعا کجام ؟ چیکار دارم می کنم ؟ چیکار باید بکنم و نکردم ؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 اردیبهشت 1389 21:31