تبلیغات
خاطره های فراموش نشدنی - ادامه روند نزولی
به آینده دل مبند.چون ممکن است هرگز نیاید.پس بیا تا فرصت هست عاشقانه همدیگر رو دوست داشته باشیم.

ادامه روند نزولی

شنبه 11 اردیبهشت 1389 23:36

نویسنده : مهیار
بله همون طور که گفتم این بار سرمایه افزایش پیدا کرد بود و استرس هم بیشتر شده بود ولی امید به موفقیت و رسیدن به هدف خیلی قوی تر از این حرفها بود که جاشو به هیچی نمی داد . من بیشتر از همیشه امید و انگیزه ام برای رسیدن به هدفم بیشتر شده بود . ولی حیف که این بارم بازار فارکس منو شکست داد . که بعد این جریان من از همه چیز سرد شدن و به صورت مقطعی هیچ فعالیتی انجام نمی دادم حتی در کنکور سراسری  هم شرکت نکردم . چون تنها هدف و  راه زندگی ام رو در بازار بورس و فارکس می دونستم .
انگیزه های درونی خیلی دوام نیاورد و شروع به خود جوشی کرد که من نمی تونستم آروم بگیرم و دوباره شروع کردم به مطالعه و تحقیق این بار به مدت 1 سال تمام مطالعه و تحقیقم رو ادامه دادم . که دیگه زمان سربازی شده بود ...
رفتم دنبال معافیت با هر کلکی می خواستم معافیتم رو بگیرم . پولم خوب خرج کردم ولی بعد یک سال دویدن نشد که نشد ...
من برای گرفتن پاسپورت که باید می گرفتم نیاز به کارت پایان خدمت داشتم و بالاخره رفتم سربازی ، اونم کجا تایباد و نقطه صفر مرزی که هر روز درگیری با افغانی ها رو داشتیم ، متاسفانه یکی از دوستانم رو در اون درگیری ها از دست دادم . روحیه ام رو به طور کلی باخته بودم ، ولی می دونستم آدمیزاد پوست کلفت تر از این حرفاست ، در همون سالها هم که در سربازی بودم شدیدا در مواقع بیکاری به حرکات بازار بورس فکر می کردم و مطالب راجع به اون رو دنبال می کردم ، یکی از اتفاقاتی که واقعا منو تکون داد همراهی کردن یک اعدامی که می خواسته خودشو بکشه بود که در بیمارستان امدادی مشهد من نگهبان اون بودم در اتاق CCu  من اونجا نگهبانی می دادم و هر ساعت ... ساعت به ساعت بیمارهایی که تو کما بودن یا تصادفی بودن می مردن ، صحنه های دلخراشی بود برای من که تا حالا تو این فاز ها نبودم ، تبادل اشکها و ناراحتی ها و در عوض خوشهالی های همراهان بیماران منو تکون می داد . احساس می کردم در یک قدمی مرگم و از لحظه به لحظه زندگیم باید به کمک به مردم و خوبی به  اونها بگذره....
اون جریانات تموم شد و من به محل خدمتم برگشتم ... بعد اینکه اون دوستم شهید شد به دنبال انتقالی ام افتادم و چون افسرده شده بودم بالاخره تونستم حداقل انتقالی ام رو به مشهد بگیرم .. 4 ماه در مشهد بودم و در اونجا هم با افرادی دوست شدم و اونها رو هم علاقمندبه بازار کردم وقتی من از بازار حرف می زنم طوری حرف می زنم که با تمام شور و حرارت اون رو بیان می کنم ، تمام طول ساعاتی که من در مشهد و در قسمت مخابرات ان مشغول بودم به بازار فکر می کردم و نحوه طراحی الگوریتم های در ذهنم .. خدمت در مشهد هم گذشت و ما های پایانی خدمتم رو تونستم به زادگاهم برگردم ...
هر روز می رفتم خونه ... خیلی عالی بود ... بالاخره کارتمم گرفتم و دوباره شروع کردم به کار بازار بورس و افکاری که تو طول این 17 ماه داشتم و یادداشت هایی که در طول خدمت کرده بودم .
بعد 2 تا 3 ماه تونستم روش کاملی رو بوجود بیارم که زاییده ذهنم بود ولی یه جورایی خام بود .. ولی با همون جرات و جسارت قبلی بازم حساب دیگه ایی رو شارژ کردم که اینبارم سرمایه گذار پدرم و دوست پدرم بودن اینبار مبلغ 7000$ بود . من مدت زیادی با این 7000 دلار کار کردم و اون رو تا 70000 دلار بالا بردم ولی حرص و طمع من برای بیشتر شدن این پول منو نابود کرد با چندین بار اشتباه بچه گانه و بعد مدتی که تقریبا 6 ماه طول کشید پولی رو در حسابم نمی دیدم . حسابم صفر شده بود.
خدایا من چیکار کردم ؟ چی شد ؟ مقصر تموم دنیا بودن . مقصر زمین و زمان بودن . مقصر هر موجود زنده بود از دید من همه مقصر بودن به غیر خودم چون من خیلی مغرور بودم و حتی با اینکه این همه شکستهای سنگینی کشیده بودم که حتی نمی تونستم 1000 تومانش رو هم بدم بازم مقصر خودم رو نمی دونستم .بعد اون جریان من کاملا به هم ریختم ، دیگه نایی برای ورزش که گاه گاهی می رفتم سالن نبود ، دیگه گردشی و تفریحی نبود من همه دوستامو که تعدادشونم کم بودن رو از خودم رونده بودم . تنهای تنها تو اتاقم ساعت ها گریه می کردم .. ماه ها گذشت و من نمی دونستم چه طوری وزنم به 97 کیلو رسیده بود و نه تحصیلاتی کرده بودم و نه در کاری موفق شده بودم . من یک شکست خورده واقعی بودم .. دوستانم در دانشگاه شریف مشغول تحصیل بودن و من ...
من به جای اینکه از همشون جلو بیفتم و یک شبه ره صد ساله رو برم . از همه اشون عقب افتاده بودم حتی ضعیف ترینشون که الان مشغول تحصیل در دکتری فیزیک دانشگاه تهران هستش . ولی اون مهیار چی شده بود ؟
چه اتفاقی باعث این کار شد ؟ چرا ؟ چرا و چرا ؟
بگذریم بعد اون چند ماه که ضرر دهی در بازار به دفعات منو گوشه گیر و منزوی کرده بود و حتی بعد مدتها فهمیدم که کاملا رفتارم رو عوض کرده بود و هنوزم که هنوزه تاثیرات منفی اش گاه گاهی ظهور می کنه رو در من شکل داده بود . من دیگه اطرافیانم رو دوست نداشتم .. من دیگه ارزشی برای هیچ کس قائل نبودم .. من دیگه معنای هیچ چیز رو نمی دونستم فقط  شده بودم جسدی که می خوره و می خوابه ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -