تبلیغات
خاطره های فراموش نشدنی - دوره اول زندگی و تجزیه جزء به جزء
به آینده دل مبند.چون ممکن است هرگز نیاید.پس بیا تا فرصت هست عاشقانه همدیگر رو دوست داشته باشیم.

دوره اول زندگی و تجزیه جزء به جزء

شنبه 11 اردیبهشت 1389 20:47

نویسنده : مهیار
من تو خانواده ایی بزرگ شدم که ترکیبیه . یعنی هم برادر ناتنی دارم هم خواهر ناتنی البته هم از پدر و هم از مادر ..اینجوریاست دیگه .. ولی خوب این جریان هیچ وقت خللی در زندگی من به وجود نیاورد البته چون مدیریت پدرم حرف نداشت واقعا خیلی بچه های سالم و همگی مفید برای جامعه بودن .. و هر کدوم در سازمانهای دولتی مرجع و خاص از لحاظ کاری فعالیت دارن . البته به غیر من که داستانش رو باید براتون بازگو کنم که هم خودم متوجه شم چه خبره و هم از طرفی اینجوری احساس می کنم دلم آروم میگیره ..
جریان موفقیت های من تا دوم دبیرستان همچونان ادامه داشت . روز به روز بهتر و احساس قدرتمند شدن افزونتر میشد ، هم از لحاظ درسی و هم از لحاظ ورزشی انگار که موفقیت رو فقط برای من بریده و دوخته باشن ، هیچ کمبودی از نظر خودم احساس نمی کردم که داشته باشم و یک دنده و لجباز و یک پیشرو به معنای واقعی .
ولی هی دل غافل که من مشکلات و ضعف هایی در خودم داشتم و نمی دونستم که با پدیدار شدن اون روی سکه زندگی یواش یواش خودشو نشون داد.
همونطور که گفتم من همه چی داشتم ولی این چیزا برای من کم بودن .. آخه من از رسیدن به اهدافم خسته نمی شدم و طوری هم عمل می کردم که کاری رو که در 6 ماه انجام می شد رو در 7-10 روز انجام می دادم (حیرت انگیز بود ولی خوب چه میشه کرد اینجوری بود دیگه) برای همین همیشه دنبال فرصتهای جدید میگشتم و دنبال اهداف نو که بتونم از دیگران پیشی بگیرم .
بعد یه مدتی که من همینطور ادامه دادم .. از کارهایی که یک دانش آموز دوم دبیرستانی باید انجام می داد ، فرسنگها فاصله گرفتم البته این فاصله گرفتن به معنای جلو افتادنه . یا یک کلام خیلی جلو افتادم ...
پس از اون به بعد باید چی کار می کردم ؟ در همون اسنی بود که با دوستی به اسم محمد هادی میر آشنا شدم که از هم کلاسیهای دوره دبیرستانم شد . این آقای میر هم که مثل بقیه افراد دبیرستان استعدادهای درخشان ، استعدادکی در زمینه کامپیوتر و برنامه نویسی وب داشت . از جهتی هم که چون من کامپیوتر داشتم و اوایل ورودم به اینترنت بود و با فضای اینترنت تازه آشنا شده بودم این آقای میر منو به مسیر وب و از جهاتی برنامه نویسی اون سوق داد و هر روز حرف جدیدی برای گفتن از اینترنت و قابلیتهای اون .
کارش حرف نداشت ، هنوزم که هنوزه باور دارش دارم چون کسی بود که تو اون مقطع برنامه نویسی حرفه ایی وب انجام میداد . ولی برای من این عرصه هم کم بود من در مدت زمان کوتاهی تونستم برنامه نویسی وب رو یاد بگیرم و حتی مدتی به صورت حرفه ایی کار هک رو انجام می دادم . ولی من آدم مثبتی بودم و همیشه از کارهای منفی خودمو منع می کردم و چون این کار هم منو راضی نکرد به فکر عمیقی فرو رفتم اون فکر کردن ها هنوز هم دقیقا مدت زمانش یادمه که دقیقا 1 هفته تمام من با خودم بدون اینکه به دبیرستان محل تحصیلم برم ، صبحها به کتابخانه عمومی شهر  می رفتم و دراونجا مشغول فکر می شدم که من باید چی کار می کردم که به طور اساسی کاری کنم که هیچ کسی تو این سن انجام نداده باشه .. ولی واقعا اون کار چی میتونست باشه ؟
من بزرگترین اشتباه زندگیمو انجام دادم و دقیقا روی چیزی دست گذاشتم که نقطه ضعف همه مردم بود ..
درسته اون چیزی بود به اسم  (( پول )) .
بعد اینکه این جریان رو برای خودم انتخاب کردم لازم بود شعاری رو برای خودم برگزینم و دومین اشتباه بزرگ زندگیمو انجام دادم و شعاری رو سر لوحه خودم قرار دادم که ممکن بود سالهای سال وقت منو برای رسیدن بهش صرف کنم و اون شعار این بود :(( یک شبه پول دار شدن ))
بعد این جریان من با این جمله بیدار می شدم و با این جمله راه می رفتم و با این جمله نفس می کشیدم و با این جمله ورزش می کردم و با این جمله ...
و برای اینکه از قدرت اون ذهن خلاق و پر انرژی سوء استفاده رو بکنم ، با این کارم خودم رو هینوتیزم این جریان فکری کردم . این جریان کاملا شکل گرفته بود و برای حرکت در این مسیرنیازمند ابزارهایی بودم که مردم عادی در اون موقع از اونها استفاده نمی کردن . ابتدا چون چیزی به ذهنم نمی اومد دنبال سر نخ هایی می گشتم که تو ذهن خودم وجود داشتن .
مسیر اول ورزش بود :که من با قد 180 سانتی متری نمی تونستم در رشته اصلی ام که والیبال بود کسی باشم که تو دنیا خارق العاده باشم و این مسیر فکری نیازمند مدتها زمان بود که به هدفی که  انتخاب کرده بودم برسم و از اونجایی که من برای انجام کارهام به طور خاصی و 100% توانم رو در راهی که فکر میکنم می ذارم از این رو دور ورزش رو به کلی خط کشیدم و از اون به بعد هیچوقت ورزش نمی کردم که سومین اشتباه زندگیمو مرتکب شدم .
مسیر دوم ذهنی انتخاب شده بود و درسته اون علم بود و این راهی بود که می تونست منو به اون چیزی که آرزوشو داشتم در سن کم بهش برسم و کمتر کسی تونسته بهش برسه برسونه . اما سوال تازه ایی در ذهنم نقش بسته بود و اون این بود : چه زمینه علم ؟ چه زمینه علمی می تونست منو به هدفم برسونه ؟ من دنبال پتانسیلهای درونم گشتم ..
من عاشق کامپیوتر بودم و در عین حال عاشق ریاضیات . همیشه کلاس ریاضیات و مستندهای ریاضی برای من مثل برق و باد می گذشت و ذهنم مطالب جدید ریاضیات رو می طلبید . من تو اون سن کم دنبال مطالب ریاضیات در سطح فوق لیسانس و دکتری بودم و وقتم رو صرف مسایل حل نشده ریاضیات و سوالات میلیون دلاری می کردم .
و گذشت زمان منو به هیج جایی نمی رسوند و این چیزی بود که ذهن من سریع در مقابلش عکس العمل نشون می داد . چراغ راهنما برای تعویض مسیر توسط ذهنم زده شد . مسیرم در جهت برنامه نویسی تغییر کرد و شروع به نوشتن الگوریتم های جدید و خاص شدم و برنامه نویسی اون الگوریتم های خاص که شاید بتونم برنامه هامو به قیمت گزاف بفروشم و به هدفم نزدیک بشم بعد از ماه ها تلاش نه از سوی شرکتی نوشته هایم خریداری شد و نه کار جدیدی نوشته بودم که بتونم با اون برنامه دنیا رو تغییر بدم . پس کم کم این جریان هم کم رنگ شد که در همین اسنی بود که دوستم آقای میر جرقه اصلی رو در ذهنم پدیدار کرد و سایتی رو معرفی کرد که نحوه پول در آوردن از طریق اینترنت رو آموزش می داد البته مقصود اصلی دوستم تبلیغات اینترنتی بود که من با وارد شدن به بخش دیگر سایت که برای یک جهان سومی واقعا جذابیت داشت شدم و در اونجا مطلبی رو با مضمون و محتوای لاتین foreign exchange market and commodities بود رو خوندم که متاسفانه چون من در سال دوم  17 ترم زبان انگلیسی رفته بودم و بعد 3 ترم تافل رو می گرفتم کاملا مثل آب خوردن تمام مطالب اون مقاله رو از بر کردم و با دیدن فیلمی در اون باره  انگیزه هام بیشتر شد چون کاری بود فراتر از بازار بورسهای داخلی و حتی فراتر از بورسهای خارجی مثل لندن . مثل یک ملودی دلنوازی  منو به سمت خودش کشید. رفتم و تو اینترنت سرچیدم . کلی مطلب و مقاله و کتاب گیر آوردم . مثل همیشه شبانه روز وقت گذاشتم که بتونم اونو سریعتر یاد بگیرم          ( یادمه 4 روز نخوابیدم ) من تند و تند همه کتاب ها و مقاله ها که به صورت  زبان اصلی و pdf  بودن  رو می خوندم .
لحظه به لحظه که می گذشت علاقمند تر می شدم چون هم از طرفی کاملا جریانی علمی بود که می تونست برنامه نویسی ، شم اقتصادی ، علم اقتصاد ، حسابداری ، تجزیه و تحلیل هندسی ، مدیریت ، روانشناسی و خیلی چیزای دیگه رو در بر می گرفت و اون دقیقا چیزی بود که من می خواستم و نمی دونید در عوض یادگیری این مطالب به صورت جامع نتیجه کار پول بود . بله پول  اونم خیلی زیاد یعنی می تونستی با فرمول ریاضی یا یک قانون فیزیکی مثل نظریه امواج و ترکیب اونها و در اوردن اونها به شکل یک الگوریتم خاص برای پیش بینی چارت های بازار استفاده کنی و اگر بازم می تونستی با علم اقتصاد اخبارهای اقتصادی جهان رو خوب پیش بینی کنی و با یک روانشناسی عالی روحیه و حرص و طمع ات رو حفظ بکنی و با مدیریت سرمایه نوینی که به کار می گیری می تونستی یک شبه ره هزار ساله رو بری .. و این بارم با این رفتارهای 7 ماهه گانه و عجله بیش از حد و پایان دادن به طراحی سیستم های معامله و فقط تمرکز بر روی سود کردن راه اشتباهی رو در پیش گرفتم بعد مدت کوتاهی سریعا از یکی از کارگزاری های خارج از کشور حساب معاملاتی باز کردم و با ترغیب پدرم به سرمایه گذاری در این کار سرمایه نسبتا زیادی رو به چرخه درآوردم . روز به روز پس رفت روز به روز پس رفت ...
من که تا به حال هیچ گاه مزه شکست رو نچشیده بودم در بدترین مرحله زندگیم و در اوج موفقیت ها و انگیزه های بی حد و حسرم ، نه به صورت ذره ایی و به صورت تکه تکه روحیمو از دست می دادم و طعم شکست روز به روز بیشتر و بیشتر می شد . بله درسته من شروع کردم به ضرر کردن اونم با چه پولی ؟
با پولی که پدرم برای در آوردنش عرق ریخته بود . ولی من روحیمو نباختم چون همونطور که گفتم من پر رو تر از این حرفام ! من تمام اون پولو که نزدیکه 5000 $ بود رو از دست دادم . ولی دوباره شروع کردم . چون هم راهی برای برگشت نبود و این چهارمین اشتباه من بود که هیچ گاه تا به اون روز یاد نگرفته بودم که همیشه راهی برای نه گفتن به کاری هست و جلوی ضرر رو هر وقت که بگیری سود بود . ولی من به اقتضای ذاتم که این گونه شکل گرفته بود هیچ گاه پشت سرم رو نگاه نمی کردم و از طرفی حتی یک ذره از انگیزه ام برای رسیدن به هدفم کم نشده بود !
من مطالعه ام رو بیشتر کردم. شبانه روز بدون اینکه هیچ کاری بکنم حتی بدون اینکه برم دبیرستان می رفتم به کتابخانه عمومی و مطالب بازار فارکس رو مطالعه می کردم و درباره تئوری هاو نظریه های مختلف پیش بینی بازار و نحوه تشکیل چنین تئوری ها و نظریه هایی رو بررسی می کردم . داستان افراد موفق و نحوه رسیده اونها به اون موفقیت رو بررسی می کردم و دوباره بیش از پیش سر شار از انگیزه می شدم ..( یادمه در اون مقطع من 1 ماه به مدرسه نرفتم و بالاخره از دبیرستان تماس گرفتند که آیا پسرتون فوت کرده و خانواده در شک عجیبی بودند به هر حال به خیر گذشت ) . من هر روز فکر می کردم که موفقیت در چند قدمی من هستش و دیر یا زود به اون خواهم رسید . بعد ماه ها تلاش و سعی با طراحی سیستم های جدید معامله که بر اساس حرکات خود بازار شکل گرفته و برنامه ریزی شده بود . دوباره دنبال سرمایه گذار برای این پروژه جدید بودم ( من هیچ وقت یادم نمی یاد که تو حساب دمو سیستمی رو آزمایش کرده باشم و همیشه در حساب های واقعی تست هام رو انجام می دادم ) این بار باز هم پدرم سرمایه گذار روش جدیدم بود ولی این بار با 10000 $ . فشار ها روی من خیلی بیشتر شده بود و انتظار پدرم نیز خیلی بالا بود چون کار مداوم و مستمر منو که به صورت شبانه روزی بود رو میدید و در این صورت به صورت ناخود آگاه انتظارات بالا می رفت از طرفی ناگفته نماند ، مطلب دیگری که باعث شد پدرم به من اعتماد کند امتحان ضریب هوش بین اللملی بود که اخیرا در همون ماه ها انجام داده بودم و تونسته بودم در کمترین زمان ممکن نمره ایی برابر 185 ضریب هوشی رو بدست بیارم که با مشورت با مشاور دبیرستان عضو انجمن ریاضیدانان جوان کشور و نخبگان کشوری شدم .





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 اردیبهشت 1389 22:34