تبلیغات
خاطره های فراموش نشدنی - به نام خدایی که عشق را در دلهایمان قرار داد .
به آینده دل مبند.چون ممکن است هرگز نیاید.پس بیا تا فرصت هست عاشقانه همدیگر رو دوست داشته باشیم.

به نام خدایی که عشق را در دلهایمان قرار داد .

جمعه 10 اردیبهشت 1389 10:11

نویسنده : مهیار
نمی دونم داشتم این آهنگی که روی وبلاگم آپلود کردم رو گوش می کردم که بارون با اون صدای نازش شروع به باریدن کرد(هیچوقت نخواستم که صدای بارونو وصف کنم چون واقعا حرف نداره و از ادراک انسان خارجه)که یواش یواش منو برد توی خاطرات گذشته ،انگار که آتشفشان خاموشی که سالهای سال ساکت و بی حرکت بوده شروع کرده باشه به فعالیت ، قل و قل یواش یواش ، ته دلت شروع کنه به لرزیدن که موقع نوشتن یه استرس خاصی بگیری و واقعا حس عجیبیه ترکیبی از دلهره ، اضطراب ، استرس ، دوست داشتن ، تنهایی ، لرزش تمام بدنت رو فرا می گیره، تو این 23 سالی که از خدا عمر گرفتم ، هیچوقت نتونستم روی یه حس واحدی از بدنم متمرکز شم ، همیشه فوران احساسات نامفهوم که هیچوقت نتونستم از هم جداشون کنم منو در بر می گرفتن.
آره داشتم می گفتم.. هیچوقت نتونستم این کارو بکنم و همیشه این احساسات از سوی من نادیده گرفته میشدن آخه ، بیخود خودمو مشغول کارهایی می کردم و انگیزه هایی در خودم ایجاد می کرد و در مقاطعی رقابت می کردم که در یک برهه خاص اصلا وقت سر خاروندنم هم نداشتم چه برسه به اینکه بخواهم که وقتی رو در تنهایی برای جدا کردن و مفهومی کردن و جهت دادنه به احساساتم بذارم .. برای همینم هیچوقت قبل اتفاق خاصی که قراره براتون بگم نتونستم حس واقعی آدما رو درباره دوست داشتن واقعی یا حسادت یا حرص و طمع ،حس واقعیه پسر به پدر یا بالعکس رو بدونم با اینکه خیلی از کتابهای روانشناسی رو در سنین کم مطالعه کردم ولی چون قالب همگی اون کتابها در باره موفقیت در هر زمینه ایی بودن و یک جور مولد انرژی درونی بودن ولی هیچوقت یک لحظه هم از خودم نپرسیدم که مگه همه چیز تو دنیا فقط همیناییه که من میخونم ولی متاسفانه من راه خودمو انتخاب کرده بودم و چشام هیچ جا رو نمی دید مگر جلوی خودمو .. باور نمی کنید ولی سرشار از انرژی بودم ..همیشه و همیشه ..حتی یادم نمی اد یک لحظه هم منو ناراحت و افسرده دیده باشن . تو اون دوران هر کسی منو میدید دوست داشت ساعتها وقتشو با من بگذرونه .. چون در کنار من بودم برابر بود با انرژی مثبت و این انرژی مثبت درونی باعث میشد طرف مقابلم لحظه به لحظه انرژی و شادیش و امید به زندگیش افزوده بشه و لحظاتی پر از خنده رو سپری کنه .
هیچ وقت به این فکر نکردم که آیا خودمم از این کارم لذت می برم یا نه ؟ ...
چون ساختار من از بچه گی این طور بود بنابراین من شکل واقعیم این طور بود که همیشه موفق باشم اونم در هر زمینه ایی ( باور نمیکنید ولی من کاپیتان تیم نونهالان ، نوجوانان ، جوانان استان بودم در رشته والیبال و در مسابقات بسکتبال کشوری نیز با تیم استان شرکت کردم در عین حال در مسابقات تنیس استان چندین سال قهرمان بودم در مسابقات شطرنج همیشه یا اول بودم یا دوم در مسابقات شنا مقام داشتم ناگفته نماند در مسابقات دو کشوری نیز در بخش نونهالان رکورد دارم به اضافه اینکه من تمام مقاطع تحصیلی ام رو در مراکز استعدادهای درخشان گذروندم و چندین طرح رو به جشنواره خوارزمی برای رقابت ) خدایا پس این وسط چه انفاقی برام افتاد که در 23 سالگی یه نگاهی که به خودم انداختم دیدم نه تحصیلات دانشگاهی دارم نه ورزشی رو در مقطع حرفه ایی ادامه دادم و نه از جهت احساساتی که همه آدما به طور طبیعی بدون هیچ مشکلی ازش استفاده می کنن اونم به طور مجزا ولی من حتی هنوز نمی دونستم دوست داشتن واقعی یعنی چی ؟ عاشق شدن چه طوریه و چه مزه ایی میده ؟ نمی دونستم افسرده گی چیه ؟ ناراحتی چیه ؟ کز کردن و زل زدن به چیزی گوشه اتاق برای چی انجام میشه ؟ نمی دونستم کلماتی ممکنه در برخی مواقع دل آدمو بلرزونه و خیلی از احساسات دیگه ایی که یواش یواش باید بازش کنم و ببینم واقعا کجام ؟ چیکار دارم می کنم ؟ چیکار باید بکنم و نکردم ؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 اردیبهشت 1389 21:31